تبليغاتX
در ترنم باران
نوشته‌های ادبی و روزانه جواد راهپیما
دوستان سلام

این روزها خیلی سخته دوری دکتر سید مهدی موسوی عزیز رو تحمل کردن خیلی سخته هر روز بیایی و ببینی چیزی نیست که آرومت کنه خیلی سخته باشی و اونی که می خوای نباشه هر چند می دونم به زودی بر می گرده و خیلی ها رو ....... بی خیال اینجا هم هوا گرم شده و شرجی دبی حال ما رو گرفته خیابونا نسبت به قبل کم ترافیک تر شده و مترو هم چنان در جریانه این روزا شعر گفتن هم کمی سخت شده و غربت اسرار آمیزش قوز بالا قوز و در پایان سال خوشی را برای همه ی هم وطنان عزیزم آرزو می کنم

 

 زالو

زالو نشسته پشت کتاب ریاضی ام

تدریس فصل های پر از مشق بازی ام

در هر کلاس درس حواسم تو می شدی

از درس جبر سخت نفهمیده راضی ام

افکار سربریده ی ذهن تو ام ولی ...

پرونده های مندرج قتل قاضی ام

تا منفجر...فجر... شدم از عمق دفترت

کبریت می زدم به تو ، باروت بر سرت

می رفتم ازحواس تو... برگردم از خودم

می آمد از نگاه گریزان ِ تو بدم

در فکر روزهای در آغوش بودنت

همراه تختخواب کجت چرت می زدم

شب ازخودم خودت خودمان سیر می شدم

با حرف های زشت تو درگیر می شدم

سر می بریدم از همه ی چشم های تو

سیگارهای پک زده ی تیرمی شدم

هم ، باور همیشگی ات – بهتر از تو ام –

هم ، کودکی که از هوست پیر می شدم

می رفتی از کنارم و لبخند می زدی

توی تمام زندگی ام گند می زدی

 

17/1/2012   دبی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 16:56  توسط جوادراهپیما  | 

 

این روزهای تلخ

 

فریاد های دفترم از نابرابری

ظلمی که رفته بر همه از زیر روسری

از انتهای بوسه که لب وا نمی کند

امشب مرا میان خودش جا نمی کند

از تیرها که می رسد از سمت من شدن

سیگار مرده در من و توی لجن شدن

این روزهای مبهم و این روزهای تلخ

شعری نمانده توی تو تا قهوه ، چای تلخ

شعری که حرف های تو را جست وجو کند

با دختران شهر شما گفت وگو کند

شعری که خوب شیره بمالد سر ِ تو را

یا برگ های خواب مرا زیر و رو کند

شعری که حجله ی شب ِبد بختی ِ من است

فریاد های له شده ای توی هاون است

شعری که هر چه هر چه مزخرف سروده شد

با ادعای شاعرکان  دوده  دوده  شد

صبحی دوباره سر بزنم شیشه ی تو را

یا در لجن فرو کنم اندیشه ی تو را

گاهی دلم هوای شکستن که می کند

از روی لج زنم به خودم تیشه ی تو را

باید بیفتم از تو که هستی تربچه سان

من می روم به سمت فنا تو فقط بمان

 

4/1/2012  دبی

 

آقایان شیخ اجل سعدی و دکتر سید مهدی موسوی و محمد حسینی مقدم عزیزانی هستند که غزل هایی بسیار شبیه به آنچه من در اینجا سروده ام دارند با این تفاوت که در بیت آخر هر کدام مان تخلص شعری خودمان  را آورده ایم  لذا امید است بر مذاق دوست داران شعر و ادب پارسی خوش بیفتد لازم به ذکر است که ارادت من به این سه عزیز بالاخص دکتر سید مهدی موسوی در هنگام سرودن این غزل شباهت هایی را بوجود آورده است

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،    با کمی تامل و تحمل بخوانید 

 

 

 

من ندانستم از اوّل كه تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به كه ببندی و نپایی!

دوستان عیب كنندم كه چرا دل به تو دادم

باید اوّل به تو گفتن: كه چنین خوب چرایی؟!

ای كه گفتی نرو اندر پی خوبان زمانه

ما كجاییم در این بحر تفكّر تو كجایی؟!

آن نه خال است و زنخدان و سرِ زلف پریشان

كه دل اهل نظر برد كه سرّی ست خدایی

پرده بردار كه بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه ی كوچك ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم كه بیایم به محلّت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمّل نكنم بار جدایی

روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست كه دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم كه غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به در بردن و كشتن

تا به همسایه نگوید كه تو در خانه ی مایی!

«جواد » آن نیست كه هرگز ز كمندت بگریزد

كه بدانست كه در بند تو خوشتر كه رهایی

 

۲۰۱۲/۱/۴ دبی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 16:58  توسط جوادراهپیما  | 

 

 

 

بدون شرح .....................

 

روی کاغذ نوشته خواهم شد

مثل تُف توی صورت یک مرد

می رسد نامه های بی متنی

که نوشته است نازنین بر گرد

 

عادتش می دهی به بد بودن

مثل هم خوابی ِدو تا حشره

توی شب های خلوت تهران

با کتی روی تخت یک نفره

 

باد وحشی کف ِ اتاقم بود

لرزه افتاد بر تن ِ بیدت

آمدی بی خبر به بالینم

زُل زدم در نگاه تردیدت

 

ساعت از تیک و تاک می ترسید

خَم شدم تا که بند کفشم را

خط واحد کنار من خوابید

تا رسیدم به آخر دنیا

 

آخرش هیچ و پوچ و بی معنی

یعنی از حرف های تو سیرم

یعنی از پیش من برو گم شو

یعنی از دوری ات نمی میرم

 

            ۲۰۱۱/۱۰/۱۸  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 11:47  توسط جوادراهپیما  | 

 

خود کشی

 

در خودم پرسه می زنم با تو

با تو تا انتهای این میدان

با تو تا دست های این مجرم

پشت شب میله های این زندان

 

کودک از پشت بام می افتد

تلخ تر می شود اگر دیدن

نبض رگ های گردنت پیداست

ازدحامی برای فهمیدن

 

دود سیگار لعنتی بردار

عینکم کور مادری زاد است

می برد آبروی شیرین را

عکس هایی که دست فرهاد است

 

پشت کاجی بلند خوابیده

گربه ای روی دانش مردم

فصل گرما دوباره تب کرده

رویشی تازه خوشه ی گندم

 

ساعت از تیک و تاک می افتد

خواب آشفته از دلم بردار

مثل منصور گم شدم در خود

می روم کنج خانه ام بردار

 

می روم تا دوباره برگردم

باهمین دست های آلوده

خود کشی لذت خودش دارد

طعم یک بستنی و فالوده

 

5/6/2010

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 15:43  توسط جوادراهپیما  | 

 

ابلق

پیاده می شوم از ذهن ابلقی که مرا

کشیده سخت لگام دهن لقی که مرا

از این سفاهت ترسو که می رود به خودم

و سر بریده ی ترسای ناحقی که مرا

 

برای مُردن از این حرف های نامربوط

و مرگ چند دقیقه ی زیر این تابوت

مزارهای پر از عکس های مستهجن

و خواب های پر از ازدحام تا ملکوت

 

و پرت می کند از کوزه ی دلم با شوت

و پهن می شود اندازه ی تو در تابوت

کمین نشسته و هی بوق می زند در خود

و حدس می زند اندازه ی دو تا برهوت

 

و خوب می جود از چشم های تو تریاک

شبانه می خورد از ذهن من زنِ دلاک

و شخم می زند اعصاب خسته ی خود را

عبوس می شود از خودرو بدون پلاک

 

و می نشیند و هی فکر می کند پفکی

وخسته می شود از راه رفتن الکی

که مرده می شوم از انتظار در صف نان

که زنده می شوم اززندگانی خرکی

 

28/04/2011

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 11:10  توسط جوادراهپیما  | 

لُخت

شاعری کور تو را دیده و عاشق شده است

خورده انگور تو را دیده و عاشق شده است

تب آشفتگی ام حک شده بر دفتر ناز

رقص سنتور تو را دیده و عاشق شده است

صحبت از ماندن و این فاصله را پر کردن

عشق بد جور تو را دیده و عاشق شده است

پشت بام دل من لخت چرا می خوابی

چشمم از دور تو را دیده و عاشق شده است

فتنه بر عالم و آدم نزند شور دلم

حور در حور تو را دیده و عاشق شده است

25/4/2010

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 12:45  توسط جوادراهپیما  | 

گربه ی لوس    

بیشتر حس می کنم وقتی که پیشم نیستی      

نوزده ترمی شوم وقتی شنیدم بیستی           

له شدم در پیچش ترفندهایی گیج تر            

توی گوشم  لخت تر شو تا ببینم کیستی        

گربه ای لوسم برای حال کردن های تو      

موش من تا می شوی ، گم می شوم درچیستی

هی برای هی زدن های شما چوپان شدم     

هی شدم گرگ شما ، ای بهترین همزیستی    

می هراسم در خودم وقتی شما دیوانه وار  

روبروی قاب خالی از دلم می ایستی        

      15/12/ ۲۰۰۹  
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 17:22  توسط جوادراهپیما  | 

زخم بیداری

غروب حادثه پرواز و تلخی دیدار

میان این همه پرها پرنده بود انگار

و مثل حس عجیبی که مردگان دارند

سکوت خسته ی قابی شکسته بر دیوار

میان دود و نفس عابری که ناپیداست

و حجم کوچک لبخند کوچه بر سیگار

هنوز طعنه ی باران و گریه نامفهوم

هنوز سختی فریاد و پوچی تکرار

شکوه عرصه ی تدبیر و زخم بیداری

صدای همهمه ی مرد خسته از پیکار

۲۸/۳/۲۰۰۶

 این هم یک رباعی

یک کوزه پر از ستاره بردار و برو

سجاده ی عشق   آره   بردار و برو

فردا که به پابوس دلم می آیی

یک بقچه ی نیمه پاره بردار و برو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 11:2  توسط جوادراهپیما  | 

گول نزن بَده

دارد کسی دوباره مرا ......گول می خورم

دارم دوباره توی خودم لول می خورم

گاهی برای بچه شدن دیر می شود

بیهوده پیش پای تو پاندول می خورم

کج می روی و کوه به کاهم نمی زنی

دیوار خشتم و دو سه شاقول می خورم

هی سخت سرفه می کنم و عطسه می زنم

یک دکتر از نگاه تو آمپول می خورم

با شوربای داغ تو حالم گرفته شد

از دیگ لحظه های تو شنگول می خورم


دعوا نکن بَده

تا دست و پنجه نرم کنی برده ام تو را

دیگر نمانده از تو کسی خورده ام تو را

با اینکه بی حضور تو گوری نمی کنم

صد بار در فراق شما مرده ام تو را

این مشت گر چه با همه دعوا  نَ......می کند

اما به ناز و دلهره پرورده ام تو را

من یک روان شناسم و جانی ببین چطور

در لابلای این همه......افسرده ام تو را

باید که باز هم بزنم گردنم به تیغ

حتی به جرم اینکه نیازرده ام تو را

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:48  توسط جوادراهپیما  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:49  توسط جوادراهپیما  |